۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته ایم

استاد باستانی پاریزی وقتی هفتادوهفت ساله شدند در مقاله روزنه ای در برابر خورشید نوشتند:
من اینک 77 ساله سده ام،عمری که مجموع آن پانزده سال بیشتر از عمر پیغمبر و علی ولی اللهش ،وتقریبا" دو برابر بیشتر از عمر عین القضات همدانی که می گوید:
ما مرگ و شهادت از خدا خواسته ایم
وآن را به دو چیز کم بها خواسته ایم
گر دست دهد هرآنچه ما خواسته ایم
ما آتش و نفت و بوریا خواسته ایم
که با هر سه آنها جسدش را سوزاندند.
.....

باستانی پاریزی/گذار زن از گدار تاریخ/ص20

حال در دل دارم از آن روزگاران یادگاری

آن روز  دوستی از تشییع پیکر زنده یاد امین پور برایم گفت.او از درخواست دکتر راکعی که جنازه قیصر در کنار دوست دیرینش سید حسن حسینی دفن شود و التماس های همسر قیصر  از پدر آن مرحوم که قیصر در تهران بماند، برایم تعریف می کرد.ولی پدرش حاضر نشد که جنازه پسر در بهشت زهرا آرام بگیرد و با قوت و قدرت می خواست  فرزندش را به زادگاهش "گتوند"ببرد.
دیروز که روزنامه همشهری را آقای فشکی برایم آورد،عکس معلم،دوست و حبیبم چنان مبهوت و دلمرد ه ام کرد که لحظاتی از این دنیا به عالم دیگر سفر کردم.حاج احمد حجاریان با همان لبخند همیشگی اش  از میان اعلامیه ترحیمش لبخند می زد و درس اخلاق و   معرفت می داد.
سال 1362 بود که وارد شهیدستان فاطمی شدم. شناخت آثار شهید مطهری را آنچنان برایمان معرفی می کرد که نسل بچه های جنگ و خمینی را مدیون خود کرد.یادم می آید در سال 64 که برای رفتن به جبهه اعزام می شدیم در ابتدای امر حدود نصف مدرسه آماده رفتن شدیم.در حسینیه حاج همت که حاج احمد را دیدم،مثل همیشه بطرف آمد و همدیگر را در آغوش کشیدیم و ....
با خاطرات خوش آن سالها زندگی را می گذراندم که سال گذشته یکی از معلمین مجتمع آموزشی سلام گفت،فلانی مدیرمان است و....دلم سخت گرفت و دیروز که دوباره دیدم روزنامه نوشته بود مراسم تشییع پیکر آن استاد فقید از کوچه شهید عباس ابطحی( رحمت الله علیه) انجام و مراسم شب سوم هم در شهرک غرب برگزار می شود.می خواستم  همانند پدر قیصز شعر انفلاب بگویم که حاج احمد متعلق به کوچه،پس کوچه های نازی آباد و شهیدستان نازی آباد است.
اورا در کنار شهید مجیدی،سلامی ،یعقوبی و هزاران شهیدی که او تربیت کرد دفن کنید و نگذاید که از ما و خاطراتمان جدا شود.و به قول علیرضا آریان:
حال در دل دارم از آن روزگاران یادگاری
هم چو رویا محو و مبهم جلوه ء ناپایداری
....
سبزه ها در سبزه ها چون آرزوها رفته درهم
می دوید از هر طرف چون اشک شاید جویباری
باغ بود و سبزه بود ولاله بود و مرغ گویا
رقص می کردند گل ها با سرود آبشاری
...
یاد باد آن بزمگاه بی نظیر عشق و عفت

دارم از آن جلوه ها در خاطرم نقشی،نگاری

آتش به من زنید که در خورد آتشم

زمانی ابراهیم رمضانی مدیر انتشارات ابن سینا در کتابفروشی اش ،مراسمی را جهت قدردانی مولفان و نویسندگان تشکیل داده بود و سخنرانی کرد و گفت:ما ناشران باید قدر مولفین را بدانیم و به آنان خدمت کنیم و مولف مثل درخت است،ناشر باید حتما" کود بدهد تا ثمری ببرد!
دکتر باستانی پاریزی در ادامه خاطره آنروز می نویسند:چند نفر از نویسندگان با خندهء کوتاهی شوخی چسبناک رمضانی را زیر سبیلی رد کردند،اما مخلص به شوخی گفتم:شرطش آن است که کود شیمیایی باشد.سپس یاد شعر اشراق اصفهانی افتادم که:
چون شاخ خشک نی ثمر استم،نه سایه ای
آتش به من زنید که در خورد آتشم
....

باستانی پاریزی/خودمشت مالی/ص390

بگفتا که زیر عمامه ات داس بود

آقای هاشمی در نماز جمعه خطبهء اول را به عدالت اجتماعی اختصاص داده بودند.در یکی ازخطبه ها به سرمایه داران حمله می کنند وآنها را تروریست اقتصادی می خوانند.ایشان آنچنان مواضع چپ داشتند که مرحوم آذری قمی در یکی از جلسات مجلس گفت:انگار زیر عمامه آقای هاشمی داس وچکش قراردارد.
مرحوم فخرالدین حجازی یک قصیده بلند سرودند که در آن آمده بود:
به ناگه آذری،آذری برفکند
به عمامه هاشمی چون کمند
بگفتا که زیر عمامه ات داس بود
.....
**

هاشم آغا جری/اندیشه پویا/مهر وآبان 92/ص43

موسیا آداب دانان دیگرند

دکتر رضا داوری درباره دکترفردید در مصاحبه با ماهنامه مهرنامه(ش31 مهر92،ص220)می گوید:
من از فردید مطالب فراوانی آموختم ،فردیدبه فلسفه ها احترام می کرد،اما چون احوال اگزیستانسیال داشت مثلا" وقتی به یک گوشه ای از ژان پل سارتر می رسید اوقات تلخی می کرد.او ملاصدرایی نبود و زمانی که نظری از نظرهای ملا صدرا مورد پسندش نبود فریاد می زد.از جمله کسانی بود که ماسک  و پرسونالیته روی صورتش بند نمی شد.من وبعضی دوستان به کرات این را به او می گفتیم وگاهی پاسخ می داد:
موسیا آداب دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

دیدی دلا که یار نیامد

در سال  1338 که دانشجوی دکترای فلسفه بودم،مامور خدمت آموزش وپرورش در شهر اراک شدم.وقتی به آنجا رفتم ، هیچ یک از دو مسافرخانه شهر اتاق خالی نداشت وصاحب آنجا که نگرانی ام را دید گفت:اینجا مردی مقیم است،شاید امشب بتوانید مهمانش باشید.آن مرد نسبتا" مسن موافقت کرد.ابتدا با ادب احوال پرسی کرد و سپس شعری را که سروده بود را خواند وپس از آنکه یخ سکوتمان آب شد واز علاقه من به دکتر مصدق آگاه شد،گل از گلش شکفت.اوخواهرزاده مصدق بود.وچون همنشینی ما در شب های بعد ادامه یافت خاطرات بسیاری برایم بازگو کرد.از جمله ماجرای مواجهه مصدق با عینک چی که سه فرزندش در حوادث 30تیر کشته شده بودند اوراسیاستمداری مثل بقیه سیاستمداران نشان می داد.اما برخی دیگر اگر راست باشد یادآور عدل علی(ع) بود.میزبان به او دایی نمیگفت ،بلکه از او با نام "آقا" یاد می کرد.
دکتررضا داوری اردکانی در ادامه خاطره آن سالها می گوید:من چون مصدق را عزیز می دارم،گهگاه قصیده غرای اخوان ثالث را  در تمجید پیرمحمداحمدآبادی زمزمه میکنم:
دیدی دلا که یار نیامد
گردآمدوسوار نیامد
بگداخت شمع وسوخت سراپای
ولی صبح زرنگار نیامد
***

مهرنامه ش 31/مهر92/ص210

۱۳۹۲ آذر ۱۱, دوشنبه

رفتی و نرفت عشقت از یاد مرا

احمد صدر حاج سید جوادی با آنکه دوازده سال از فوت همسرش می گذشت،درباره همسرش می گوید:
"پنجاه سال زیر سایهء سیاست ،با او زندگی کردم و آزار زیادی از این رهگذر به او رساندم؛اما مرحوم خانمم فقط تحمل کرد." و بعد شعر زیر را برایم خواند:
گفتند که عشق می رود از یادت
شادی زمانه می کند دل شادت
رفتی و نرفت عشقت از یاد مرا
شیرین من ای که سوختی فرهادت
پیرمرد که در سال 87 شعر را می خواند قطرات اشک از دو چشمش سرازیر شد وبلند شد سلانه سلانه به پای دیوار رفت و قاب عکس روی دیوار  را برایم آورد تا بهتر محبوبش را ببینم.سپس عکس را در کنار قاب عکس محمد مصدق و مهدی بازرگان آویزان کرد.
....

مریم شبانی/اندیشه پویا 7 اردیبهشت 92 /ص24