غلامرضا تختی بعد از کودتای 28 مرداد توانست ،روزنه امید مردم را باز نگه دارد.در این سالها او مشهورترین ورزشکار ایرانی بود. در 1336 در المبیک ملبورن اولین مدال طلای خود را بدست آ ورد و در سالهای بعد نیز قهرمان ماند.
در دهه چهل چند سالی را کشتی نگرفت و از مسابقات دور بود ولی بخواهش مردم در 1345 در المپیک توکیو شرکت کرد وسیاوش کسرایی شاعر معاصر مان در خصوص حضور مجدد او سرود:
جهان پهلوانا صفای تو باد
دل مهر ورزان سرای تو باد
بماناد نیرو به جان و تنت
رسا باد صافی سخن گفتنت
مرنجاد آن روی آزرمگین
مماناد آن خوی پاکی غمین
به تو آفرین کسان پایدار
دعای عزیزان تو را یادگار
روانت پرستندهء راستی
زبانت گریز نده از کاستی
دلت پر امید وتنت بی شکست
بماناد ای مرد پولاد دست
که از پشت بسیار سال دراز
که این در به امید بوده ست باز
هلا رستم از راه باز آمدی
طلوع تو را خلق آیین گرفت
ز مهر تو این شهر آذین گرفت
که خورشید در شب در خشیده ای
به یاد تو بس عشق می با ختند
همه قصهء درد می ساختند:
که رستم به افسون ز شهنامه رفت
نماند آتشی دود بر خامه رفت
دریغا ز رستم که در جوش نیست
مگر یاد خون سیاووش نیست؟
کنون ای گل امید باز آمده
به باغ تهی سرو ناز آمده
به یلدا شب خلق بیدار باش
به راه بزرگت هشیوار باش
به پیکار دیوان نیاز آیدت
چنان رشته ای چاره ساز آیدت
درودم تو را باد وبدرود هم
یکی مانده بشنو تو از بیش وکم
که مردی نه در تندی تیشه است
که در پاکی جان و اندیشه است.
او کشتی را واگذار کرد و با چشمانی اشکبار وارد فرودگاه مهرآباد شد در آنجا بر روی پلاکاردی نوشته بودند :" برای آنکه تختی نگرید همه بخندیم"اما تختی بسیار گریست.
در دهه چهل چند سالی را کشتی نگرفت و از مسابقات دور بود ولی بخواهش مردم در 1345 در المپیک توکیو شرکت کرد وسیاوش کسرایی شاعر معاصر مان در خصوص حضور مجدد او سرود:
جهان پهلوانا صفای تو باد
دل مهر ورزان سرای تو باد
بماناد نیرو به جان و تنت
رسا باد صافی سخن گفتنت
مرنجاد آن روی آزرمگین
مماناد آن خوی پاکی غمین
به تو آفرین کسان پایدار
دعای عزیزان تو را یادگار
روانت پرستندهء راستی
زبانت گریز نده از کاستی
دلت پر امید وتنت بی شکست
بماناد ای مرد پولاد دست
که از پشت بسیار سال دراز
که این در به امید بوده ست باز
هلا رستم از راه باز آمدی
طلوع تو را خلق آیین گرفت
ز مهر تو این شهر آذین گرفت
که خورشید در شب در خشیده ای
به یاد تو بس عشق می با ختند
همه قصهء درد می ساختند:
که رستم به افسون ز شهنامه رفت
نماند آتشی دود بر خامه رفت
دریغا ز رستم که در جوش نیست
مگر یاد خون سیاووش نیست؟
کنون ای گل امید باز آمده
به باغ تهی سرو ناز آمده
به یلدا شب خلق بیدار باش
به راه بزرگت هشیوار باش
به پیکار دیوان نیاز آیدت
چنان رشته ای چاره ساز آیدت
درودم تو را باد وبدرود هم
یکی مانده بشنو تو از بیش وکم
که مردی نه در تندی تیشه است
که در پاکی جان و اندیشه است.
او کشتی را واگذار کرد و با چشمانی اشکبار وارد فرودگاه مهرآباد شد در آنجا بر روی پلاکاردی نوشته بودند :" برای آنکه تختی نگرید همه بخندیم"اما تختی بسیار گریست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر