یکی از حاکمان شهر شیرازدر قرن هفتم شیخ ابو اسحاق فرزند امیر محمود شاه است.او بیشتر به عیش و نوش مشغول بود. بطوریکه وقتی به او خبر دادند که محمد مظفر از شهر یزد قصد حمله به شیراز را دارد با عصبانیت گفت :هر کس از اینگونه اخبار بدهد مجازاتش می کنم. بنابر این وقتی حاکم یزد بهمراه لشکریانش به دروازه های شیراز رسیدند وزیر ش امین الدین چهره شاه را به پشت بام برده تا محاصره محمد مظفر را ببیند.اما ابو اسحاق که مردی خونسرد بود با دیدن لشکریان دشمن این بیت را زیر لب زمزمه کرد:
بیا تا یک امشب تماشا کنیم
چو فردا شود فکر فردا کنیم
چند روز بعد شهر شیراز براحتی تسلیم شد و ابو اسحاق را نیز در میدان شهر اعدام کردندو حافظ نیز در مرگ او چنین سرود:
راستی خاتم فیروزهء بو اسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
بیا تا یک امشب تماشا کنیم
چو فردا شود فکر فردا کنیم
چند روز بعد شهر شیراز براحتی تسلیم شد و ابو اسحاق را نیز در میدان شهر اعدام کردندو حافظ نیز در مرگ او چنین سرود:
راستی خاتم فیروزهء بو اسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر