۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

ملتی مسلم و یک با خبر از قران نیست

معدل شیرازی از رجال سرشناس تهران در خیابان ویلا (نجات اللهی) انجمنی دایر کرده بود واساتیدی چون دکتر حمیدی شیرازی،دکتر مظاهر مصفا،عباس خلیلی،عبدالرحمن فرامرزی،دکتر صورتگر،مهرداد اوستا،سعیدی سیرجانی،مهدی سهیلی و جمعی دیگر شرکت می کردند.
استاد مشفق کاشانی می گویند: روزی معدل صاحب انجمن از مرحوم شهر آشوب خواسته بود مدح او را گفته و در انجمن بخواند تا مبلغ قابل توجهی پول بگیرد. شهر آشوب که در تنگنای شدید فقر دست و پا می زد،قصیده زیر را با شهامت در دوازدهم اردیبهشت 1328 در انجمن خواند:
آن زند طعنه که در سفرهء شاعر نان نیست / وین کند خنده که در پیکر شاعر جان نیست
منم آن گرسنه خوشحال،مباهی به کمال / گر چه دانم شکم گرسنه را ایمان نیست
روزگاری است که دانا به مکافات کمال / می برد رشک به جاهل که چرا نادان نیست
همه گویند که مداح شو و کام بجوی / که به جایی نرسد هر که مدیحت خوان نیست
خود گرفتم به مدیح خزفی در سفتم / آنکه فرق خزف از در بشناسد،آن نیست
شعر بر نام شکمبارهء بی فهم و شعور / چون مسمی بکنم؟شعر که بادنجان نیست
عقل می گفت کزین ورطه برون شو که دگر / جای آرام در این کشتی بی سکان نیست
عشق زد نعره که ای ناصح مشفق خاموش / سر خود گیر،که ما را هوس سامان نیست
بذل جان و سر و دل در قدم حضرت دوست / سهل می دانم و دل کندن از آن آسان نیست
نه به تنها من دل مرده وطن خواهم و بس / مرده ای نیست که دل بسته به قبرستان نیست
هیچ شب نیست درین غمکده کز اختر اشک / هم ز افلاک درخشنده ترم دامان نیست
آتشم زن که مرا سوز لب تشنه نکشت / درد پیش آر که دل را هوس درمان نیست
هر سخن را که شنیدیم سرانجامی بود /ماجرای دل سودازده را پایان نیست
پند واعظ به دل خلق از آن ننشیند /که اثر در سخن مردم بی ایمان نیست
نه عجب اشک من از بیخ کند کاخ فساد / اثری هست در این قطره که در توفان نیست
ای قلم پاره کن این چامه که سر پنجهء فقر / جامه می درد اگر دست رسش بر جان نیست
وه که آماج کماندار قضا خواهد بود /هر کسی کش سپر جهل بلا گردان نیست
منطق از یاوه سرایان قوی پنجه مخواه / سخن مردم خود خواه کم از هذیان نیست
رگ از این سفسطه بافان کج اندیش مجوی / در تن یاوه سرایان وطن شریان نیست
ای صد افسوس که بر دامن قانون بشر / هیچ ننگین تر از این لکهء جاویدان نیست
با بزرگان،سخن از برهء بریان نیست /که خبردار ز حال جگر بریان نیست
او ز کرمان طلبد قالی کرمانی را/ورنه بردی چه زیان گر همهء کرمان نیست
غم عریانی مسکین چه خورد آنکه بر او /معنی حور به غیر از صنم عریان نیست
چو قلم گردن قانون اساسی زده است/حکم قداره که قاطع تر از آن برهان نیست
ملک مشروطه و در آن اثری از قانون/ملتی مسلم و یک با خبر از قران نیست
هفت رنگی که نظیرش به بهارستان نی/هفت خطی که عدیلش به نگارستان نیست
زین حرامی صفتانند در ایران بسیار/که همانند یکی در همهء کیهان نیست
ناروا در حق این مردم گمراه رواست/این سخن گر چه گناه است ولی بهتان نیست
باز خواهی تو که من مادح اینان باشم / برو ای خواجه که ما را هوس دکان نیست
....
خاطرات مشفق کاشانی/سرگذشت یادها/ص168

هیچ نظری موجود نیست: