معدل شیرازی از رجال سرشناس تهران در خیابان ویلا (نجات اللهی) انجمنی دایر کرده بود واساتیدی چون دکتر حمیدی شیرازی،دکتر مظاهر مصفا،عباس خلیلی،عبدالرحمن فرامرزی،دکتر صورتگر،مهرداد اوستا،سعیدی سیرجانی،مهدی سهیلی و جمعی دیگر شرکت می کردند.
استاد مشفق کاشانی می گویند: روزی معدل صاحب انجمن از مرحوم شهر آشوب خواسته بود مدح او را گفته و در انجمن بخواند تا مبلغ قابل توجهی پول بگیرد. شهر آشوب که در تنگنای شدید فقر دست و پا می زد،قصیده زیر را با شهامت در دوازدهم اردیبهشت 1328 در انجمن خواند:
آن زند طعنه که در سفرهء شاعر نان نیست / وین کند خنده که در پیکر شاعر جان نیست
منم آن گرسنه خوشحال،مباهی به کمال / گر چه دانم شکم گرسنه را ایمان نیست
روزگاری است که دانا به مکافات کمال / می برد رشک به جاهل که چرا نادان نیست
همه گویند که مداح شو و کام بجوی / که به جایی نرسد هر که مدیحت خوان نیست
خود گرفتم به مدیح خزفی در سفتم / آنکه فرق خزف از در بشناسد،آن نیست
شعر بر نام شکمبارهء بی فهم و شعور / چون مسمی بکنم؟شعر که بادنجان نیست
عقل می گفت کزین ورطه برون شو که دگر / جای آرام در این کشتی بی سکان نیست
عشق زد نعره که ای ناصح مشفق خاموش / سر خود گیر،که ما را هوس سامان نیست
بذل جان و سر و دل در قدم حضرت دوست / سهل می دانم و دل کندن از آن آسان نیست
نه به تنها من دل مرده وطن خواهم و بس / مرده ای نیست که دل بسته به قبرستان نیست
هیچ شب نیست درین غمکده کز اختر اشک / هم ز افلاک درخشنده ترم دامان نیست
آتشم زن که مرا سوز لب تشنه نکشت / درد پیش آر که دل را هوس درمان نیست
هر سخن را که شنیدیم سرانجامی بود /ماجرای دل سودازده را پایان نیست
پند واعظ به دل خلق از آن ننشیند /که اثر در سخن مردم بی ایمان نیست
نه عجب اشک من از بیخ کند کاخ فساد / اثری هست در این قطره که در توفان نیست
ای قلم پاره کن این چامه که سر پنجهء فقر / جامه می درد اگر دست رسش بر جان نیست
وه که آماج کماندار قضا خواهد بود /هر کسی کش سپر جهل بلا گردان نیست
منطق از یاوه سرایان قوی پنجه مخواه / سخن مردم خود خواه کم از هذیان نیست
رگ از این سفسطه بافان کج اندیش مجوی / در تن یاوه سرایان وطن شریان نیست
ای صد افسوس که بر دامن قانون بشر / هیچ ننگین تر از این لکهء جاویدان نیست
با بزرگان،سخن از برهء بریان نیست /که خبردار ز حال جگر بریان نیست
او ز کرمان طلبد قالی کرمانی را/ورنه بردی چه زیان گر همهء کرمان نیست
غم عریانی مسکین چه خورد آنکه بر او /معنی حور به غیر از صنم عریان نیست
چو قلم گردن قانون اساسی زده است/حکم قداره که قاطع تر از آن برهان نیست
ملک مشروطه و در آن اثری از قانون/ملتی مسلم و یک با خبر از قران نیست
هفت رنگی که نظیرش به بهارستان نی/هفت خطی که عدیلش به نگارستان نیست
زین حرامی صفتانند در ایران بسیار/که همانند یکی در همهء کیهان نیست
ناروا در حق این مردم گمراه رواست/این سخن گر چه گناه است ولی بهتان نیست
باز خواهی تو که من مادح اینان باشم / برو ای خواجه که ما را هوس دکان نیست
....
خاطرات مشفق کاشانی/سرگذشت یادها/ص168
استاد مشفق کاشانی می گویند: روزی معدل صاحب انجمن از مرحوم شهر آشوب خواسته بود مدح او را گفته و در انجمن بخواند تا مبلغ قابل توجهی پول بگیرد. شهر آشوب که در تنگنای شدید فقر دست و پا می زد،قصیده زیر را با شهامت در دوازدهم اردیبهشت 1328 در انجمن خواند:
آن زند طعنه که در سفرهء شاعر نان نیست / وین کند خنده که در پیکر شاعر جان نیست
منم آن گرسنه خوشحال،مباهی به کمال / گر چه دانم شکم گرسنه را ایمان نیست
روزگاری است که دانا به مکافات کمال / می برد رشک به جاهل که چرا نادان نیست
همه گویند که مداح شو و کام بجوی / که به جایی نرسد هر که مدیحت خوان نیست
خود گرفتم به مدیح خزفی در سفتم / آنکه فرق خزف از در بشناسد،آن نیست
شعر بر نام شکمبارهء بی فهم و شعور / چون مسمی بکنم؟شعر که بادنجان نیست
عقل می گفت کزین ورطه برون شو که دگر / جای آرام در این کشتی بی سکان نیست
عشق زد نعره که ای ناصح مشفق خاموش / سر خود گیر،که ما را هوس سامان نیست
بذل جان و سر و دل در قدم حضرت دوست / سهل می دانم و دل کندن از آن آسان نیست
نه به تنها من دل مرده وطن خواهم و بس / مرده ای نیست که دل بسته به قبرستان نیست
هیچ شب نیست درین غمکده کز اختر اشک / هم ز افلاک درخشنده ترم دامان نیست
آتشم زن که مرا سوز لب تشنه نکشت / درد پیش آر که دل را هوس درمان نیست
هر سخن را که شنیدیم سرانجامی بود /ماجرای دل سودازده را پایان نیست
پند واعظ به دل خلق از آن ننشیند /که اثر در سخن مردم بی ایمان نیست
نه عجب اشک من از بیخ کند کاخ فساد / اثری هست در این قطره که در توفان نیست
ای قلم پاره کن این چامه که سر پنجهء فقر / جامه می درد اگر دست رسش بر جان نیست
وه که آماج کماندار قضا خواهد بود /هر کسی کش سپر جهل بلا گردان نیست
منطق از یاوه سرایان قوی پنجه مخواه / سخن مردم خود خواه کم از هذیان نیست
رگ از این سفسطه بافان کج اندیش مجوی / در تن یاوه سرایان وطن شریان نیست
ای صد افسوس که بر دامن قانون بشر / هیچ ننگین تر از این لکهء جاویدان نیست
با بزرگان،سخن از برهء بریان نیست /که خبردار ز حال جگر بریان نیست
او ز کرمان طلبد قالی کرمانی را/ورنه بردی چه زیان گر همهء کرمان نیست
غم عریانی مسکین چه خورد آنکه بر او /معنی حور به غیر از صنم عریان نیست
چو قلم گردن قانون اساسی زده است/حکم قداره که قاطع تر از آن برهان نیست
ملک مشروطه و در آن اثری از قانون/ملتی مسلم و یک با خبر از قران نیست
هفت رنگی که نظیرش به بهارستان نی/هفت خطی که عدیلش به نگارستان نیست
زین حرامی صفتانند در ایران بسیار/که همانند یکی در همهء کیهان نیست
ناروا در حق این مردم گمراه رواست/این سخن گر چه گناه است ولی بهتان نیست
باز خواهی تو که من مادح اینان باشم / برو ای خواجه که ما را هوس دکان نیست
....
خاطرات مشفق کاشانی/سرگذشت یادها/ص168
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر