وقتی سلمان ساوجی (700-778) عبید زاکانی را در قطعه زیر هجو کرد:
جهنمی هجا گو عبید زاکانی
مقرر است به بی دولتی و بی دینی
اگر چه نیست ز قزوین و روستا زاده است
ولیک می شود اندر حدیث قزوینی
عبید به سمت بغداد حرکت کرد و سلمان ساوجی و عده ای از شعرا را در ساحل رودخانه دجله دید، سلام کرد و به نزد او رفت . سلمان پرسید: چه کسی هستی و از کجا می آیی؟عبید گفت:مردی مسکینم و از ولایت قزوینم.سپس گفت :آیا شعری از سلمان شنید ه ای؟ در پاسخ این دو بیت را خواند:
من خراباتیم و باده پرست
در خرابات مغان عاشق و مست
می کشندم چو سبو دوش به دوش
می برندم چو قدح دست به دست
در ادامه گفت: سلمان مردی فاضل و دانشمند است فکر کنم این شعر را زن او گفته است چون زنان را دست به دست می برند.سلمان از این سخن در میان دوستانش خجل گشت و متوجه شد که او بایستی مردی اهل فضل با شد لذا او را سوگند داد که نامش را بگوید و وقتی او را شناخت در بغلش گرفت و عذر خواهی کرد و عبید نیز گفت :کسی را که هرگز ندیده ای چگونه مذمت و هجو می کنی؟ من می خوا ستم که در محضر خلیفه تو را گوشمالی بدهم ولی شانس اوردی که در اینجا دیدمت.
......
محمود حکیمی/هزار و یک حکایت/ج4/ص161
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر