ظهیر الدین فاریابی شاعر و حکیم معروف قرن ششم به اصفهان سفر می کند و برای عرض ارادت روزی به خدمت صدر الدین عبد الطیف خجندی که قاضی القضات شهر اصفهان بود می رود.حکیم فاریابی می بیند که علما وفضلا همگی جمع هستند لذا غریب وار در جایی می نشیند و وقتی بی توجهی قاضی القضات را می بیند شعرزیررا فی البداهه می سراید و برای او می فرستد:
بزرگوارا دنیا ندارد آن عظمت
که هیچکس را زیبد بدان سر افرازی
شرف به فضل و هنر باشد و ترا همه است
بدین نعیم مزور چرا همی نازی
ز چیست که اهل هنر را نمی کنی تمییز
تو نیز هم به هنر در زمانه ممتازی
به من نگه تو به بازی مکن از آ نکه به فضل
دلم به گیسوی حوران نمی کند بازی
اگر چه نیست خوشت یک سخن ز من بشنو
چنانکه آن را دستور حال خود سازی
تو این سپر که ز دنیا کشیده ای در رو
به روز عرض مظالم چنان بیندازی
که از جواب سلامی که خلق را بر تست
به هیچ مظلمه دیگری نپردازی
....
محمود حکیمی /هزار ویک حکایت/جلدچهارم/ص50
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر